آخرین بار که دیدمت

تومان44.100

گزیده ای از کتاب

دلت میلرزد وقتی میشنوی نام مجتبی صبوری در هیچ یک از لیست های مسافران اهواز نبوده است تلفن بیسیم را در آغوش قاصدکهای بیجان تختت رها میکنی دور اتاق می چرخی و طبق معمول بدترین حالت ممکن اولین فکری است که بر ذهنت نکند در بین راه خانه تا فرودگاه ….؟! کاش کوتاه نمی آمدی می رسد. و تا فرودگاه همراهی اش میکردی.

نکند مثل همکلاسیات تنها و بیکس گوشه ی بیمارستان افتاده باشد و تو از حال او بی خبر باشی؟! فکر سرزدن به بیمارستانها و پزشکی ،قانونی معده ات را سوراخ میکند. روسری ساتن هفت رنگی را که هفته ی ،پیش مجتبی به خاطر برد در بازی منچ برایت خریده بود برمیداری و به کنار آینه می روی.

دخترک رنگ پریده و ژولیده ی درون و ژولیده ی درون آینه فریاد میزند که از پس سرزدن به بیمارستانها برنمی آیی اشکهایت را با گوشه ی روسری که آغشته بهعطر تلخ مردانه مجتبی است پاک می کنی. روسری از روی موهایت سر می خورد و همچون قلبت فرو می ریزد و کنار پایت می افتد.

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “آخرین بار که دیدمت”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ممکن است علاقه مند باشید

محصولات مرتبط